حکایت...
08 دی 1396 توسط زهرا نظري
#حکایت پادشاه به نجارش گفت:فردا اعدامت ميکنم، نجار آن شب نتوانست بخوابد. همسرنجار گفت:"مانند هرشب بخواب، پروردگارت يگانه است و درهاي گشا يش بسيار “ کلام همسرش آرامشي بردلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شدوخوابيد صبح صداي پاي سربازان را شنيد،چهره اش… بیشتر »

